یه درس ناب ناب ...
بعد چیزی رو که میخواد باید طلب کنه
و بعد برای رسیدن بهش تلاش کنه
و در آخر
برای رسیدن به طلبش هدایت میشه
یه درس خوب از بانو
بعد چیزی رو که میخواد باید طلب کنه
و بعد برای رسیدن بهش تلاش کنه
و در آخر
برای رسیدن به طلبش هدایت میشه
یه درس خوب از بانو
خیلی وقتا گذر از خطوط ثابت زندگی خیلی برام سخته..
تغییر یه زندگی یا شروع یه زندگی یا به روایتی شروع مسئولیتی جدید لذتهای خاص خودشو داره
میترسم و نمیدونم اگر پام رو بذارم اونور خط چی میشه و چه اتفاقاتی ممکنه بیفته
تا زمان شروع فرصت زیادی نمونده
هرچند آدم بی توکلی هستم اما با همه این احوالات چاره ای جز توکل ندارم
بزرگترین شانس زندگیم اینه که تنها نیستم
با تمام وجودم مشتاقم و میخوام ریسکش رو بپذیرم، و آرام آرام پام رو بگذارم اونور خط
مینویسم در هامش ذهنم که آرام باش و بپذیر و باور داشته باش و توکل کن
گاهی به خودت احترام بگذار
یک چای داغ بریز داخل زیباترین استکان خانه
یک دانه شیرینی هم بگذار کنارش
همراه یک آهنگ دلنشین وبه خودت بگو:
بفرمایید چایتان سرد نشود
به خودت،باورت و زندگی ات عشق بورز
سن و سالت مشکل عشق نیست
زمان نمیتواند بلور اصل را کدر کند
مگر آنکه تو پیوسته برق انداختن آنرا از یاد برده باشی
برای خودت دعا کن که آرام باشی، صبور باشی

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج
توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی
از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در
صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد
آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند.
آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از:
خانواده،
سلامتی،
دوستان،
روح خودتان.
توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید،
چون :
همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد،
ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد،
خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،
سلامتی از دست رفته باز نمیگردد،
و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد
این مدت خیلی وقتم رو صرف کار کردم کاری که هم باعث میشد به خیلی از مسائل فکر نکنم و هم حدیث بزرگترین تفریح مرد کار است برایم تحقق پیدا کند.
در این مدت نه سال کار, چیز جالبی رو که متوجه شدم این بود که اگر کاری رو به نحو احسنت انجام دهم, کارهای بیشتری باز به سمت آدم سوق پیدا میکنند؛ به نوعی مدیریت احساس میکند اگر کارها را به ایشان ارجاع دهم خیالم از بابت به سرانجام رساندن و نیز انجام احسنت امور راحتره است و دیگر نیازی به پیگیری در این خصوص نیست . الان دیگر امورات اداره به گونه ای شده است که تمام موارد چه مربوط و چه بی مربوط به سمت من ارجاع میشوند. نمیدونم کار درستی است یا نه؟ ولی این را خوب میدانم که گاهی خسته میشوم. نه از کار نه از تلاش و نه از سختی و نه مسئولیت فراوان
بیشتر از همه از این دیدگاه مدیریتی خسته میشوم, دیدگاهی که برای راحتی خود همیشه تعداد قلیلی رو در مضیقه قرار میدهد.
جملات بابا همیشه آموزنده و فراموش نشدنی اند؛ قبلنا میگفتن: حواست به کارت باشد تو وظیفه نداری بیشتر از حدود وظایفت انجام وظیفه نمایی(به نوعی لطف مکرر وظیفه مسلم میشود), کسی که خوب بار میبرد همیشه بیشتر بارش میکنند. حال آن زمان معنی این جمله بابا را خوب درک نمیکردم اما این را دانستم برای درک خیلی از مسائل بایستی منتظر گذشت زمان بود. خیلی از مسائل با گذشت زمان درک و حل میشوند. اما بدترین مشکل گذشت زمان این است که مدیریتت را از دست میدهی؛ شاید اگر آن زمان حرف بابا را بخوبی درک کرده بودم الان مدیریتم بر روی این امور بهتر و راحتر می بود.
تا حالا چندین بار بالا و پایین کردم؛ از عملکرد خودم راضی نیستم نه اینکه کارهایم رو درست و صحیح انجام نداده باشم نه؛بیشتر از این بابت از خودم دلگیرم که با این همه ادعای آینده نگیریم, اصلا به این موضوع توجه نکردم که عمرم رو, توانم رو, انرژیم رو, جوانیم رو و مهمتر از همه نابترین لحظات طول عمرم را که میتوانست در کنار خانواده و عزیزان سپری بشه رو صرف کارم کردم؛ صرف اداره ای کردم که روزی فکر میکردم میتوانم روحیات تمامی همکارانم را به سمت کار برای رضای خدا پیش ببرم اما نه این شد و نه این توانستم بکنم.
خود به وضوح دیدم که همیشه در تمامی ادارات تمام بار بر دوش چند نفر میباشد و سایرین به واسطه رابطه و نیز مدرک و مهمتر از همه گرایشهای سیاسی در کنار این گونه افراد سخت کوش جای میگیریند. افراد سخت کوشی که اگر نباشند باز کارها پیش میروند اما با چه کیفیتی؟ کیفیت را میتوان از آنجا تشخیص داد که می توان در یک دوره سی ساله جامعه ما هم سطح کشور ژاپن شود یا وضعیت حال کشور افغانستان را داشته باشد. باز هر دو کشورند اما آن کجا و این کجا
در خانواده ای که من تربیت شدم آینده نگری شرط اول و مدیریت شرط دوم زندگی بود. حالا با این اوصاف در درس اول که رفوزه شده ام و وای به حال درس دوم. دیروز با خودم فکر میکردم سی سال کار در یک اداره چیزی رو در زندگی آدم عوض نمیکنه. خیلی ها رو میشناسم که بعد از سی سال کار کردن در بالاترین پست یک اداره تنها توانسته اند به یک ثبات زندگی برسند؛ ثباتی که کمی کج دهنی روزگار لازم است که در آن تلاطم ایجاد کنه و آرامش را از آن دور کند.اصلا دوست ندارم سی سال انرژی خودم رو پای این معادله نابرابر بگذارم. اما چاره چیست بحران جمعیتی دهه شصت باعث گردید متولدین این دهه که هم از نظر تعداد جمعیت و هم از نظر کیفیت تحصیلی و هم از نظر کنکور و ازدواج و کار و ...... در پایین ترین سطح ها باشند.
تعداد خیلی کمی متولدین این دهه توانستند به حداقل آرزوهایشان دست پیدا کنند.شرایط حال حاضر من شاید آرزوی خیلی ها باشد اما این را خوب میدانم آرزوی من این نبود.
باز شدن در دانشگاهها در این دوره برای حل مشکل تحصیل متولدین این دهه بدون برنامه ریزی آینده باعث گسیل افسار گسیخته فارغ التحصیلین دانشگاهی به بازار کار شد؛ بازار کاری که برای بخش خصوصی نعمت و برای بخش دولتی بحران بود.
ادارات دولتی برای جذب نیرو و ایجاد اشتغال دست به کار شدند افراد نخبه دانشگاهی بدون سرمایه در آزمون ورودی ادارات دولتی از روی ناچاری شرکت کرده و جذب دستگاه دولتی شدند و گاها اداراتی هم به واسطه پارتی آشنایانی را جذب میکردند و اما بخش خصوصی:
این بخش که به واسطه افزایش تقاضا کار, هدف را به سمت جذب نیروی انسانی نخبه با حداقل حقوق و مزایا سوق داد. روزگاری که برای یک فارع التحصیل دانشگاهی برای بکار گماردنش و گاهی حتی برای یک مهارتش سف میکشیدند اما امروزه به دلیل وجود سیل تقاضا خط مش جذب نیرویش را به این سمت رفته است.
آیا این خوب است یا بد ؟
من زیاد به خوب و بدش کار ندارم! شاید از نظر شاخصهای یک جامعه تحصیل کرده در بین تمام جوامع چیز خوبی باشد, اما از نظر بحران سوء مدیریت در زمینه برنامه ریزی برای این همه فارغ التحصیل حرف اول را میزنیم.این کار باعث بالا بردن سطح توقع مردم نیز شد؛ کسی که فارغ التحصیل دانشگاه شد حاضر به انجام هرکاری نیست بلکه در انجام هر کار اول آنرا با مدرک خود میسنجد. ما در جامعه فراوان مهندس فراوان مدیر و فراوان پزشک داریم. اما کمتر می توان آدم باهوش، خلاق،مدبر و آگاه به شرایط را پیدا کرد که بتواند خود را به یک ثبات برساند(منظور من از ثبات همان حداقلهای مورد نیاز و مورد توقع ادامه یک زندگی است). ما از لحاظ مدرک مشکل نداریم ما از لحاظ نیروی کار مشکل داریم. اینها مشکل سوء مدیریت است.
دولتمردانی که یک روز سنگ پیشگیری از تعداد فرزند زیاد را به سینه میزدند و تمام تلاش خود را در خانه های بهداشت بکار میبستند حالا امروز یاد پیری جمعیت در آینده افتاده اند و باز از خانه های بهداشت و از بیلوردهای تبلیغاتی شروع کرده اند، آیا با اینها می توان سیاست مد نظر را عملی کرد، شما آن زمانی که مرد تمام دارایشان دستورات دینیشان بود را به گونه ای دیگر جلوه دادید حال میخواهید باز بگوید نه همان قبله درست است. سیاست مدارانی که حتی عاجزند از مدیریت برنامه ریزی و توزیع یک سبد کلا آن هم سبد کالایی که دو ماه برنامه ریزی تبلیغاتی آن از رسانه ها مشهود تر و منظم تر از برنامه ریزی مدیریت و توزیع آن بود چگونه میتوانند خود را حامی قشر آسیب پذیر و برنامه ریز آینده نشان دهند, آیا اینان می توانند ده سال آینده را برنامه ریزی کنند. آینده ای که قرار است جوانان و نوجوانان و کودکان حال حاضر شکل دهند.خنده دار است
بسی خنده دار است. گله نمی کنم گلایه ندارم اما بخدا چاره ای هم نداریم غیر گلایه. جامعه را به سمت گدا پروری سوق داده ایم. عزت را نقش زمین کرده ایم و کرامت انسانی را قورت داده و آبی هم روش. شایسته سالاری را کنار گذاشته و رابطه سالاری را حاکم کرده ایم. حال درد بزرگتر اینجانست که هر جا سف تشکیل شد رانت هم حاکم شد؛ جامعه ای که هدفش کم کردم رانت است پس چرا روز به روز به آن دامن میزند. درک این گونه مسائل در پایین ترین سطح جامعه نیز سیطره پیدا کرده است پس چرا در بین دولتگردانان اینگونه درک کردن ها فراهم نمی شود.
بحث نقد این دولت یا دولتمردان گذشته نیست؛ موضوع روحیات و اخلاقیات و کارهای ناپسندیده ای است که بر مسئولین حکومتی حاکم شده و بیم این را دارم که این روحیات نیز بر اخلاق مردم حاکم شود. من ترس این را دارم. ولا غیر بر کسی پوشیده نیست هر کدام از دولت های گذشته یه سری خدمات انجام داده اند و یک سری اقدامات ناپسندیده؛ حال بسته به اینکه این خدمات به مزاج کدام قشر جامعه خوش آمده و به مزاج کدام قشر تلخ آمده طرفدارن و مخالفانی پیدا کرده اند.
اینها سخنان یک دانشجوی در شرف فارغ التحصیلی مهندسی عمران است دانشجویی که سه سال پیش گمان میبرد بخاطر اشتباه در انتخاب و فراغت از رشته تحصیلی مهندسی متالورژی این مشکلات ساده دامن گیرش شده است اما حال میبیند مشکل نه از درس بود و نه از رشته و نه از مقطع و نه از خانواده و نه از فرهنگ و نه از سیاست خارجی و نه از تحریم ها
مشکل از خودمان است مشکل از سیاست کشورمان است.اسلاممان را گم کرده ایم؛ بنام اسلام سیاست غربی را پیش میبریم. اسلامی را که یکدم از برنامه های زندگی و حکومتی و سیاستیش سخن میگویم, برای صادرات شده است و هیچگونه مصرف داخلی برای دولتمردان ما ندارد. این جمله جمال الدین اسدآبادی را هیچگاه فراموش نمیکنم که گفت:
رفتم به غرب اسلام را دیدم ولی مسلمان ندیدم. برگشتم به شرق مسلمان دیدم اما اسلام را ندیدم.
کجا بودیم و به کجا رسیدیم
خویشتنداری مردانت کو؟
آیا همه چیز را باید گفت؟
آیا واقعا نیازی به گفتن بود؟
با که درد دل میکنی؟ با یک گوش شنوا یا با خدایت؟
اینها صدای دل من است.
آرام باش گوشه دیوار را بگیر و برو. این جمله ای بود که در همه کار بدردم خورد, هم در زندگی, هم در کارم و هم در این روزگار.... امیدوارم در آخرت هم بدردمان بخورد و گوشه دیواری باشد. امیدوارم در آخرت گله ای از اینکه دانستم و نتوانستم نباشد.

مشکل ما در فهم زندگیست ...
لذت بردن را یادمان ندادند ...
همیشه در انتظار به پایان رسیدن روزهایی هستیم
که زندگیمان را تشکیل می دهند ...
مدرسه، دانشگاه، کار و ...
و زمانی که به پایان میرسیم
حسرت گذشته را میخوریم
و همیشه آرزویمان به پایان رسیدن
بهترین روزهای زندگیمان است ...

جالبه ها
درسهای زندگی تمومی نداره
هر روز، هر ساعت، هر دقیقه و شاید هر ثانیه یه درسه
اما کیه که از این همه، درس بگیره و فراموش نکنه و همیشه آویزون گوشش کنه
گاهی اوقات مدیریت تصمیم گیری هم برای خودش عالمی داره
دوره های مدیریت تصمیم گیری و مدیریت تغییر و مدیریت تحول هرچند جالب و ثمر بخش بودن اما هیچ گاه فکر اینکه این دوره ها گاهی بتوانند در زندگیم موثر و ثمر بخش باشند؛ هیچگاه به ذهنم خطور نمی کرد.
اما با این همه احوال دیدم زندگی صحنه مدیریت تصمیم هاست. گاهی باید آروم بود گاهی باید تند بود گاهی باید نرم بود گاهی باید سفت بود گاهی حرف زد گاهی باید سکوت کرد گاهی باید رفت گاهی باید ماند و گاهی و گاهی و گاهی ....... اما مهم اینکه که تمام این امور با هوشیاری و آگاهانه و عاقلانه باشد. مهم نیست که تصمیم شما از نظر دیگران غلط یا درست باشد مهم اینکه تصمیم شما بر اساس شرایط زمان و مکان و بر اساس آگاهی و هوشیاری و سنجیدن تمامی موارد گرفته شده. هرچند ممکن است در آینده ببینیم تصمیمات گرفته شده در گذشته الان بی ثمر و اشتباه بوده است اما باز این مهم است که این تصمیم گرفته شده در آن دوره بر اساس شرایط آن زمان بهترین تصمیم بوده است.
به عنوان مثال شما چهار سال گذشته تمام موارد را سنجیده و با اطلاعات خودتان و دیگران اقدام به انتخاب رشته تحصیلی دانشگاه می کنید اما بعد از چهار سال فارغ التحصیلی از دانشگاه می بینید که انتخاب گذشته شما اشتباه بوده است چون بازار کار را در نظر نداشت اید علاقه رو در نظر نداشته اید تعداد فارغ التحصیلان رو نظر نداشته اید اما این تصمیم در آن زمان بر اساس اطلاعات و دانسته ها و شرایط آن زمان بهترین تصمیم بود.
امام علی (ع)
هر کسی تجربه اش بسیار باشد کمتر فریب می خورد

آروم آروم بوی بهار رو دارم حس میکنم
زمستون با همه سردیاش داره تموم میشه و پاییز با همه خشکیاش تموم
عجب
یک سال دیگه هم گذشت
خدا رو شکر همه چی آروم بود غیر از دل
دل ناسازگاری میکرد و میکنه
فقط باید منتظر گذر زمان بود
خیلی چیزا توی زندگی، برای حل شدن نیاز به گذر زمان دارن
اما چرا این زمان اینقدر کند میگذره؟
چرا اینقدر این ساعته خونسرده شده، آروم آروم میره جلو
شاید صبوریم کم شده
و یا نه، شاید زمان با ما کج رفتاری میکنه
کاشکی صبر خریدنی بود؛ میرفتی پول می دادی مثلا دو کیلو صبر می خریدی و می خوردی
نه حالا که فکرشو که می کنم می بینم زمان داره میگذره
فقط حس کردنش برام سخت تر شده، همین دیروز بهار بود و عید و خونه تکونی
اما چه زود گذشت
بابا و مامان یک سال پیرتر شدن فواد و حسام هم یک سال بزرگتر
حس میکنم یک سال خیلی پر فراز و نشیبی رو طی کردم. پر از شادی ها، نگرانی ها، اتفاقات خوب، لحظات ناراحت کننده و ...
اما در نهایت مرور خاطراتش لذت بخشه، و شاید اگر دوباره هم متولد میشدم، زندگی ام رو همینطور پیش
میبردم.
از بعضی جهات بهترین سال و از بعضی جهات سخت ترین سال بود
اما با همه این احوال خدا با ما بود
خدا یا ممنون
گاهی وقتا هم خودمو فراموش میکنم و هم تو رو
اینجاست که به راحتی درمی یابم گرفتاریها و مشکلات نیز موهبتند
بسته به این داره از کدوم منظر بهشون نگاه کرد چون در این لحظه هاست که حضورتو بیشتر حس می کنم
به هر حال بایستی به آینده امیدوار بود
گاهي وقتا یک چیزی بیخ گلوی آدم رو می چسبه . . .
يه حرفی . . .
يه فریادی . . .
يه بغضی . . .
چه ميشه كرد بايد صبر پيشه كرد
بعضي چيزا نياز به گذشت زمان دارن
وقتی احساس خوبی دارید و خوشحالید
احتمالاْ کسی برای شما دعا کرده است

امشب بابا در مقابل یک جمله که از اینترنت براشون خوندم یک جمله از آیت الله بهجت گفت؛دیدم بعضی روزها بعضی جملات برای آدم شرایطی فراهم میکنه که آدم به فکر میندازه این جمله هم از اون جمله هاست که نیاز به تامل داره، تکرارش هر روز خالی از لطف نیست، میشه گفت میتونه این جمله خط مشی روزهامون باشه
ما به دنیا آمده ایم که
با زندگی کردن
قیمت پیدا کنیم
نه اینکه به هر قیمتی
زندگی کنیم.