کاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت
من چه حالی بودم !

خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل، باز پرید
من سراسیمه، به دل بانگ زدم :

آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
جامه تنگ درآر
و سراپا به سپیدی تو درآ

و به چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس
که پس از این همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟

چشم خندید و به اشک گفت، برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نیست .