شوق دیدار ...
کاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا، به ملاقات خودت
من چه حالی بودم !
خبر دعوت دیدار، چو از راه رسید
پلک دل، باز پرید
من سراسیمه، به دل بانگ زدم :
آفرین قلب صبور، زود برخیز عزیز
جامه تنگ درآر
و سراپا به سپیدی تو درآ
و به چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس
که پس از این همه مدت،
ز تو دعوت شده است؟
چشم خندید و به اشک گفت، برو
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه
با تو ام کاری نیست .
+ نوشته شده در ۱۳۹۳/۰۳/۲۲ ساعت 0:46 توسط بیابان گرد
|
من ، مستم.