هر چیز بکاری همان خواهی داشت ...

بد میکنی و نیک طمع میداری
هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند، کریم است و رحیم
«گندم» ندهد بار، چو «جو» میکاری!
مولانا

بد میکنی و نیک طمع میداری
هم بد باشد سزای بدکرداری
با اینکه خداوند، کریم است و رحیم
«گندم» ندهد بار، چو «جو» میکاری!
مولانا
گفتم : دل و جان در سر کارت کردم
هرچیز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی یا نکنی ؟
آن من بودم که بی قرارت کردم ...
عطار
ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
زهدي نه كه در كنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه در گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه كه گوييم كجاييم
حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم
ترسيدن ما هم چو از بيم بلا بود
اكنون ز چه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سريست كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم
دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوختهی داغ خدایی
(مولانا)
اين بار من در عاشقي يكبارگي پيچيدهام
اين بار من يكبارگي از عافيت ببريدهام
دل را ز جان بركندهام وز چيز ديگر زندهام
عقل و دل و انديشه را از بيخ و بن سوزيدهام
اين بار عقل من ز من يكبارگي بيزار شد
خواهد كه ترساند مرا پنداشت من ناديدهام
اي مردمان اي مردمان از ما نيايد مردمي
ديوانه ننديشد از اين كاندر دل انديشيدهام
از زخم او زاري مكن دعوي بيماري مكن
صد جان شيرين دادهام تا اين بلا بخريدهام
(مولانا)

زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه
ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم
زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود
گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم
با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم
اصل تویی من چه کسم آینهای در کف تو
هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم
تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو
چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم
بی تو اگر گل شکنم خار شود در کف من
ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم
دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم
هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم
دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی
تا بخراشـــــد رخ من تا بدرد پیرهنم
لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من
شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم
انگار همین دیروز بود که آخرین برگ آبان ماه را از تقویم روی میز جدا کردم ،
اما ده روز گذشت ،
آذرماه می آید و می رود ، مثل شب ها و روزها و ماه ها و سال ها ...
و من همچنان شب ها رو در کنار پنجره به صبح می رسانم به امید فردا
اما چیزی را حس می کنم
کم کم دارم راهمو پیدا می کنم
دارم به نتیجه می رسم ....
می دانم باید تلاش کنم

روزها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به كجا مي روم ؟ آخر ننمايی وطنم
مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا
يا چه بود است مراد وی از اين ساختنم
جان كه از عالم علوی است يقين می دانم
رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هوای سر كويش پر و بالی بزنم
كيست در گوش كه او می شنود آوازم
يا كدام است سخن مي نهد اندر دهنم
كيست در ديده كه از ديده برون می نگرد
يا چه جان است نگويی كه منش پيرهنم
تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايی
يكدم آرام نگيرم نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان تا در زندان ابد
از سر عربده مستانه به هم درشكنم
من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم
آن كه آورد مرا باز برد در وطنم
تو مپندار كه من شعر به خود می گويم
تا كه هشيارم و بيدار يكی دم نزنم
شمس تبريز اگر روی به من بنمايی
والله اين قالب مردار به هم در شكنم

ما در ره عشق تو اسيران بلاييم
كس نيست چنين عاشق بيچاره كه ماييم
بر ما نظري كن كه در اين شهر غريبيم
بر ما كرمي كن كه در اين شهر گداييم
زهدي نه كه در کنج مناجات نشينيم
وجدي نه كه بر گرد خرابات برآييم
نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم
اينجا نه و آنجا نه چه قوميم و كجاييم
حلاج وشانيم كه از دار نترسيم
مجنون صفتانيم كه در عشق خداييم
ترسيدن ما چون كه هم از بيم بلا بود
اكنون زچه ترسيم كه در عين بلاييم
ما را به تو سري است كه كس محرم آن نيست
گر سر برود سر تو با كس نگشاييم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاييم
مولوی

آن یکی الله میگفتی شبــــــی تا که شیرین میشد از ذکرش لبی
گفـــت شیطان آخر ای بسیــارگو این همــــــه الله را لبیــــک کـــــــــو
مینیاید یک جـواب از پیش تخت چنــــــد الله میزنی با روی سخـت
او شکسته دل شــــد و بنهاد سر دیـــد در خواب او خضــــر را در خضر
گفت هین از ذکر چون وا ماندهای چون پشیمانی از آن کش خواندهای
گفـــــت لبیکم نــمیآید جـــــواب زان هـــــمیترسم که باشم رد باب
گفــــــت آن الله تو لبیـــک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست
حیــــلههـــا و چارهجوییهای تــــــو جذب ما بــــــــود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هــــــــــر یا رب تو لبیکهــــــــاست