...
بـه نسـيمي هـمه ي راه بـه هـم مي ريـزد
کـي دل سنگ تـو را آه بـه هـم مي ريـزد
سنگ در بـرکه مي انـدازم و مي پنـدارم
با همـين سنـگ زدن مـاه بـه هـم مي ريـزد
عـشق ، بـر شانـه ي هـم چـيدن چـنديـن سنـگ است
گـاه مي مـاند و نـاگـاه به هم مي ريـزد
آن چـه را عـقل بـه يـک عـمر به دست آورده است
دل بـه يـک لحـظه ي کـوتـاه به هـم مي ريزد
آه ! يـک روز هـمين آه تـو را مـي گـيرد
گـاه يک کـوه به يـک کـاه بـه هـم مي ريـزد
فاضل نظری

من ، مستم.