بی خیالم از جهان بی خیال، انتظاری نیست جز راه خیال
شرم دارم تا بگویم حال خود، این سخن را با که گویم بی خیال

دردمند راه عشقم بی خیال، بی خیالم بی خیالم  بی خیال
در سکوتی مطلقم با خویش خویش، لب نجنبد با کلامی بی خیال

صرف کردم عمر خود را در خیال، هر چه هستم در خیالم در خیال
من نمی دانم ز احول خودم، جام می نوشم ز اوهام و خیال

دوستان از من چه می پرسید حال، حالیم در انتظارم انتظار
با که گویم با که گویم راز دل، من سخن بیهوده گویم بی خیال




مدت هاست بهم ثابت شده
کمی بیخیالی همیشه خوبه