|
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
|

خلوتي داريم و حالي با خيال خويشتن
گر گذاردمان فلک حالي به حال خويشتن
ما در اين عالم که خود کنج ملالي بيش نيست
عالمي داريم در کنج ملال خويشتن
سايهي دولت همه ارزاني نودولتان
من سري آسوده خواهم زير بال خويشتن
نمی دونم چرا اینقدر امشب اذیت شدم٬ شاید بخاطر فیلم سنگسار ثریا بود نمی بایست نگاه کنم اعصاب رو پریشون کرده٬ یا نه بخاطر رنجش از دوستان بخاطر حرفهای نسنجیدشون بود اما بهر حال می خوام تو حال خودم باشم

مهر خوبان دل دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون گشت
از سمک تا به سماکش کشش لیلا برد
من به سر چشمه خورشید نه خود بردم راه
ذره ای بودم مهر تو مرا بالا برد
من خسی بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می رفت مرا هم به دل دریا برد
جام صهبا به کجا بود؟ مگر دست که بود
که به یک جلوه دل و دین ز همه یکجا برد
خم ابروی تو بود و کف مینوی تو بود
که در این بزم بگردید و دل شیدا برد
خودت آموختی ام مهر و خودت سوختی ام
با بر افروخته رویی که قرار از ما برد
همه یاران به سر راه تو بودیم ولی
غم روی تو مرا دید و ز من یغما برد
همه دلباخته بودیم و پریشان که غمت
همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد
"علامه طباطبایی"
پیــرم و گاهــی دلــــــم یاد جوانــــی میـکند بلبل شـــوقم هوای نغمه خــــــوانی می کند
همــتم تا می رود ساقه غزل گیرد به دست طاقتــــــم اظهــــار عــجز و ناتوانــی مـی کند
بلبلی در ســینه می نالد هنوزم کین چمن با خزون هم آشــــــتی و گل فشانی می کند
ما به داغ عشق بازی ها نشـستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند
نائیم و خاموش ولی این زهره شیطان هنوز با همـــون شـور و نــــوا دارد شبانی می کند
گر زمیـن دود هــــوا گردد هـــــمانا آســــمون با همیـــن نخــــوت که دارد آسمانی می کند
سالها شــــد رفته دمسازم زدست اما هنوز در درونــــــم زنده است و زندگـــــانی می کند
بی ثمــر هــــر ســاله در فکـــر بـــهارانم ولی چون بهاران می رسد با من خزانی می کند
طفـــل بودم دزدکی پیــــر و علیـــلم ساختن آنــــچه گردون می کند با مــا نهانی می کند
می رســــد قرنی به پــــایان و سپهر بایگان دفتــــــر دوران ما هـــــم بایــــــگانی می کند
شـــهریارا گو دل از ما مـــهربانون مشکنیــد ور نـــه قـــاضی در قضـــا نامهربانی می کند

عاشورا
نفی خود و اثبات خداست

دیروز آخرین روز دانشگاه بود. روز خوبی بود اما با دلتنگی...
دلتنگی که نه، اما شوق ادامه بعد از اتمام تحصیل در وجودم دو چندان شده.
فکر می کردم تموم شد تموم مشکلات اما تازه فهمیدم تازه اول مسیر زندگی هستم، فکر می کردم باید خان های زندگی رو یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت تا به کمال برسی، اما جالب فهمیدم با پشت سر گذاشتن هر خان چند خان دیگر برات به وجود میاد.
می نویسم تا به یادم بماند بعد از هر سختی آرامشی است.

هرچقدر هم که سرم شلوغ باشه، هرچقدر هم که نرسم وبلاگم رو بروز کنم، اما هیچ کدوم دلیل نمیشن خاطرات ماندگارم رو ثبت نکنم.
مینویسم برای اینکه در یادم بماند که در چنین ایامی با تمام سختی ها بر من چه می گذرد ....
و همچنان منتظر، در انتظار روزی که میدانم خواهد آمد....
امشب یه حس عجیبی دارم. درست نمی دانم چه حسی است٬ اما احساس می کنم باید منتظر چیزی باشم٬ منتظر یه خبر یا یک اتفاق و یا .... .
معنی انتظار رو خوب می فهمم٬ منتظر بودن رو بهتر٬ اما منتظر چی بودن را نمی دانم.
از انتظار کشیدن زیاد خوشم نمی آید،
اما بهرحال توکل به خدا٬ ببینم چی پیش میاد.
پیامبر اکرم(ص):
افضل ايمان المرء ان يعلم ان الله معه حيثما کان
برترين درجه ايمان مرد آن است که بداند هر جا که باشد خدا با اوست .

ایمان دو نیمه است :
یک نیمه صبر و
یک نیمه شکر